بابکبابک، تا این لحظه: 13 سال و 27 روز سن داره

بابک پسرم

7 ماهگی بابک جونم هم تمام شد

1393/2/3 11:57
نویسنده : سارا آقایی
539 بازدید
اشتراک گذاری

عزیزم دیگه مردی شدی .بزرگ شدی ماشالا! هفت ماهگیت خیلی عالی و قشنگ بود با واکسن 6 ماهگیت شروع شد که البته برعکس دفه های قبل خیلی اذیت شدی و درد کشیدی.الهی بمیرم پسرم لحظه اول که واکسن رو به پاش زدن هیچ عکس العملی نشون نداد و مات شده بود خانومه بهداشت که داشت بهش واکسن میزد رو نیگاه میکرد بعد یهو....... عزیزم تمام طول مسیر برگشت رو گریه کردی و جیغ کشیدی و من مجبور بودم با یه دست بغلت کنم و با یه دست دیگه کالسکه ات رو با خودم بکشم.کمی هم تب کردی و تا خیلی بعد جاش کبود بود و زیرش سفت شده بود.

از عید نوروز امسال بگم که برام قشنگ ترین عید بود و پر از امید و آرزو و معنی! تازه زندگی برام معنی و مفهوم پیدا کرده.امسال به افتخار شما سال تحویل خونه خودمون موندیم و روز بعد از سال تحویل بهبهان رفتیم.واییییی! خیلی خوب بود! سال تحویل با پسرمون تو  خونه خودمون! عالی بود. البته خانواده عمو صادق هم بودن با ما و این عالی ترش هم کرده بود. تا رب ساعت قبل از سال تحویل خواب بودی و من نگران بودم بیدار نشی و حالمون گرفته شه.لحظه سال تحویل تو کریرت نشسته بود و آروم  ما رو نیکاه میکردی.الهی قربونت برم.این اولین عیدت بود.

 

تعطیلات نوروز هم کلی خانوادگی پیک نیک رفتیم و شما خیلی دوست داشتی و از شلوغی و دیدن طبیعت هیجان زده میشدی و کلی ذوق  و ورجه وورجه میکردی.همش میگفتی به به ! مه! به به به! مه!     به!

از 2 روز قبل از عید بود که سینه خیز رفتی ولی از 7 فروردین دیگه یه جا بند نمیشی به محض اینکه میزاریمت زمین میری خیلی هم تند تند.بور بور کنان و نفس نفس زنان تند تند میری به همه چی دست میزنی.یه حالتی که انگاری میخوای بدونی جنسش پیه.هی دست کوجولوتو میزنی بهش و برمیداری.فدای اون دستای کوچولو و توپولوت!

20 فروردین برای اولین بار امتحان کردم ببینم اگه ولت کنم میتونی خودت بشینی یا نه! دیدم اره بابا پسرم میتونسته بشینه! دیشب هم برا اولین بار خودت نشستی به این صورت که طبق معمول که از نشستن تو کریرت خسته شدی شروع کردی به تقلا واسه پایین اومدن.نتیجه هم این شد خودتو سر دادی  پایین و نشستی و بلافاصله دست بردی سمت خرس سفیدت و باهاش بازی کردی.ما کلی هیجان زده شدیم و من دویدم به سمت گوشیم که ازت عکس بگیرم ولی تا گوشیم اماده عکاسی شد خوابیدی به شکم. حیف شد.

23 فروردین واسه اولین بار فیگور چارچنگولی گرفتی و کمی جلو رفتی ولی زیاد اینکارو انجام نمیدی .ابتدای حرکتت اول این فیگورو میگیری چند بار باسنتو عقب جلو میکنی انگار میخوای اماده حرکت شی یه قدم چارچنگولی میری و بعدش دیگه میخوابی و سینه خیز ادامه میدی.

از دیروز دیگه رسما از من و بابات رد میشی.به این صورت که اگه تو مسیر حرکتت باشیم ازمون بالا میای و بعد پایین و به راحت ادامه میدی.خیلی علاقه به میز LCD و در ورودی خونه و بلندی ورودی آشپرخونه داری. یه مدت هم میرفتی  گوشه ی قرنیزی قسمت  ال پذیرایی رو سرامیک ورودی آشپزخونه رو لیس میزدی.کلا از فرش رد میشی و خودتو به سرامیک میرسونی .فک کنم خنکیشو دوست داری و اینکه وقتی دستتو هی میزنی بهش صدا میده واست جالبه.

جدیدا وابستگیت به مامان و بابا بیشتر شده .پشت سر بابا گریه میکنی و وقتی منو میخوای با چشمون ملتمسو یه نیگاه جیگر سوز نگام میکنی.خودت سینه خیز میای سمتم و اویزونم میشی  .الهی قربونت برم. چقدر برام لذت بخشه  وقتی میبینم واسه پسرم متفاوت از دیگرانم.

مرواریدای سفیدت هم بزودی سردر میارن.10 روزی هست که نوک زدن.من عاشقشونم و همش ذوست دارم نیگاشون کنم.لحظه شماری میکنم که دندونات در بیان مخصوصا اینکه پسرم خیلی اذیته و درد میکشه.همه چیزو به شدت گاز میزنه و اکثر شب ها بیقراری میکنه.

کلی هم کارتون دوست داری .وقتی میخوام بهت غذا بدم شبکه براعم رو واست میارم و شما دیگه اروم میشینی و غذاتو میخوری. مخصوصا اون قسمتا که میگه" به  به  به  براعم!" رو خیلی دوست داری و لبخند میزنی و یا اینکه بلند بلند ذوق میکنی و میخندی. حتی اگه گیج خواب باشی و جلو تلویزیون هم نباشی اینو بشنوی و یا حتی آهنگ مخصوص تبلیغ شبکه براعم که همراه با  این "به به به براعم " پخش میشه رو بشنوی فورا پشاتو باز میکنی و سرتو به سمت صدا برمیگردونی.

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

پرنیان
6 اردیبهشت 93 10:14
بابکم هزار ماشالا به جونت عشقم ایشالا کلی سال با بابا و مامان خوش باشین
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به بابک پسرم می باشد