بابکبابک، تا این لحظه: 13 سال و 27 روز سن داره

بابک پسرم

3ماه و 29 روزگی بابک

1392/10/28 17:24
نویسنده : سارا آقایی
353 بازدید
اشتراک گذاری

عزیزم تازه خوابیدی و من گذاشتمت تو تختت.الهی فدات شم دیگه مطمین شدم که وقتی میخوابی خواب میبینی.اخه وقتی تو بغلم خواب رفتی یه چیزیایی تو خواب گفتی.از همون حرفایی که وقتی بیداری میزنی:هوووو هوووووو هووومممم !!! یه خنده ی بلند صدادار هم کردی.البته همیشه تو خواب میخندی و حتی قهقهه میزنی ولی این دفه فرق میکرد صداش فرق میکرد.انگار داشتی تو خواب با کسی شوخی میکردی.بچم شوووووووخخخخهههه!

عزیزم این هفته کمی نا آروم بودی نمیدونم چرا؟همش دوست داری بغلت کنیم و دورت بدیم ولی باز حوصله ات سر میره.این هفته چند شب بردیمت بیرون.وای!! خیلی دوست داشتی! اروم میشنی و صدات در نمیومد.همش اطرافتو با دقت تماشا میکردی.حتی وقتی خواب بودی و یه لحظه چشای نازت باز میشد و میدیدی یه جایی خارج از خونه ای خواب از چشات میپرید یهو! وبا چشای باز باز اروم و بیصدا اطرافتو تماشا میکردی و لذت میبردی.از این به بعد بیشتر بیرون میبرمت تا بچه ام بیشتر خوشحال باشه.

این روزا بغلت میکنمو میشینم رو تخت خودم.وقتی چشت به تخت و کمد و وسایل خودت میفته که یه سمت اتاق مامان و بابا چیده شدن یهو از خوشحالی دهنت باز میشه و کیف میکنی و هی از سر شادی فریاد میکشی.عزززززییییییزززکم!!به بابات گفتم بچه ام اتاق نداره ! ببین یه دیوار داره چه ذوقی واسش میکنه!!

وقتی بغل کسی باشی و من دستامو سمتت بیارم میای سمتم و میخوای که بغلت کنم! ای جونم! وقتس صدات میزنم :بابک! یهو سرتو برمیگردونی سمتم و با تعجب نگام میکنی.

از غذا خوردنت بگم واست.5 روزه که غذا میخوری.قربون غذا خوردنت برممممممممممممممم من!

البته بگم این دستور دکترت بوده.بخاطر اینکه رفلاکس داری گفته لعاب برنج رو شروع کنیم. من و بابا هم رفتیم واست یه برنج محلی خوشمزه رامهرمزی خریدیم و و روزی 2 بار و هر دفه 1 قاشق برنج رو پاک میکنم میشورم میخیسونم میجوشونم خوب که غلیظ و لعاب دار شد از صافی رد میکنم و میدم نوش جان کنی.عزیزم وقتی بهت غذا میدم دستمو میگیری و همش قاشق رو نیگاه میکنی.وای که ملچ ملوچی هم راه میندازی مخصوصا وقتی تو آب  برنجت نبات هم انداخته باشم. بابا هم میشینه غذا خوردنتو یه دل سیر تماشا میکنه.یه بار ازش پرسیدم چه حسی داری بچه ات داره غذا میخوره؟؟ گفت حس خلسه!!!!!!!!!!

عزیزم الان ساعت 2 نیمه شبه (بامداد 28 دی 92) صبح باید ببرمت واکسن 4 ماهگیتو بزنم.عزیزکم.امیدوارم تب نکنی و اذیت نشی.واکسن 2 ماهگیت بهبهان بودیم.خاله زهرا مرخصی ساعتی گرفت اومد دنبالمون  .بعد با دایی رفتیم مرکز بهداشت محله مامان جون اینا.یه روز بارونی قشنگ بود.فک کنم اولین بارون زندگیت بود .دایی همش چترو بالا سرم میگرفت که بابک جون خیس نشه.وقتی هم واکسنتو زدن از شنیدن صدای گریه ات کلی ناراحت شد.قربون خودت و داییت برم من!

اون روز چون بهت قطره استامینوفن داده بودم فکر میکردم کل روزو میخوابی(مثل روزی که ختنه ات کرده بودیم) و من خوشحال بودم که میتونم کلاهتو ببافم! اصلا از خواب خبری نبود.تب نکردی خداروشکر و زیاد هم اذیت نشدی چون هر 20 دقیقه کمپرس سرد میذاشتم رو پات و ازفرداش هم کمپرس گرم.هر ساعت هم دمای بدنتو با تب سنج چک میکردم و هر 4 ساعت قطره استامینوفن واز روز بعد هم هر 6 ساعت.امیدوارم این دفه هم مشکلی نداشته باشی.

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

ناهید
28 دی 92 23:36
سلام سارا جون نوشته های قشنگتو که میخونم یادم به الینای خودم میاد. خیلی قشنگ مینویسی .بابک جون رو از طرف من ببوس
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به بابک پسرم می باشد